ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه

چه انتظار بهاري نميرسد از راه. شعرهای بهاری. اسماعیل وفا یغمائی . شماره 33


چه انتظار ؟بهاري نميرسد از راه
زدشت لاله سواري نميرسد از راه
زكوليان خبري نيست! دشت خاموش است
غريو طبلي و تاري نميرسد از راه
كسي در آينه بر شانه زلف را نگشود
نسيم مشك تتاري نميرسد از راه
فسرده چهره  رود آنكه اندرين راهست
كجاست لاله عذاري؟ نميرسد از راه
خموش عقل به از هاي و هوي گولان است
در اين كرانه غباري نميرسد از راه
كجاست نعره مستي دلاوري كاينجا
مگر خمود خماري نميرسد از راه
«وفا  » به همت افلاک! نیست امیدی
ولي ز خاك بهاري نميرسد از راه؟
1368

ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

نوروز من توئی. قطعه بهاری. شعرهای بهاری اسماعیل وفا یغمائی. شماره 32



آمد بهار روشن و نوروز من توئي
نوروز لاله پرور و پيروز من توئي
از گشت سال و ماه جوان شد زمان و من
وقتي كه لحظه هاي شب و روز من توئي
بر خوان صبح عيد تو آن هفت سين سبز
در شعله هاي شمع، دل افروزمنتوئي
سور و سرور وسرور و سالار وسرفراز
جان سلام و سلم شب و روزمنتوئي
مزمور پاك و روشن وآبي در اين عطش
آن راز و رمز سادة مرموز من توئي
دیروز من تو بودی وفردا چه میشود
پیش آی و بوسه ای !که نک امروز من توئی
 1371

ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

و زمستان سراسر بهار بود. شعرهای بهاری اسماعیل وفا یغمائی. شماره 31

زمستان سراسر درسربند سپید خویش پنهانست
به بهاراما دل نبسته ام

درتاختگاه دزدان وقاتلان
-براین زادبوم-
بهارپنجه هایی فلزین دارد،
در شوارع ناپیدایش آدمیان
-بدانسان که درزمستان- دریده می شوند
وجهل با غبارهایش برجنایت پرده می افکند.


به فصول مجرد میاندیش
هرگز به فصول مجرد میاندیش
دیرگاهی ست جهان
-تخمیرشده درآدمیان-
هویتی انسان یافته است،
بهار و زمستانش
خزان وتابستانش
برف ها
ستاره ها وباران ها
خورشید وگل
وآن پرنده که برشاخسار درخت
دراعماق جان من می خواند،
نگاه کن
فصول را با انبوه آینه ها.


با من بیا!
دشت
     سرشار
            آبشار،
                  و لاله وخورشیدست
دهان خاک اما دمادم اجساد نیم گرم را می جود
وبدانگونه که درنگاه اسبان کوررنگ
برجهان خاکسترمی بارد
بهاردرچشمان سوگواران زمستان هاست.


با من بیا
دردشت دوردست
در زیردندان های عظیم ویخ بسته ی زمستان
دوعاشق جرقه ی بوسه ای را برافروختند
وشادی آنچنان گرم برقص آمد
که زمستان سراسر
                    بهار بود.


با من بیا
تا آن کرانه که آدمی بهارمی شود
اگر چه زمستان سراسر درسربند سپید خویش پنهانست.

کتاب مزمورهای زمینی قطعه 48


ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۸, جمعه

سرودی در برابر مــعبد بــهار!.شعرهای بهاری اسماعیل وفا یغمائی.شماره 30

سرودی در برابر مــعبد بــهار!
این شعر  متن یک شعر برای یک ترانه با آهنگی ساخته سراینده است
ای بهار
ای بهار
ای بهار
بیقرار
بیقرار
بیقرار
ماههاست
سالهاست
قرنهاست
چشم بسته ایم
بر رهت به انتظار
چشم بسته ایم بر رهت به انتظار.
***
ای بهار
زنده مانده ایم
در نبرد و دود و درد
درشبان تار وسرد
وسرود پرشکوفه ی ترا که داده ای به مابیادگار
خوانده ایم
خوانده ایم
خوانده ایم
صبح تا به شام-هر کرانه هر گذر
برفراز دار
یا برابرگلوله های مرگبار.
****
-ای بهار
اشک ما
خون ما
جان ما به مقدمت نثار
کی بلند می شود ز راه تو غبار؟
***
ای بهار
ما به مقدم تو
تا سفر کنی به سرزمین ما
یک زمان مگر ز پا نشسته ایم؟
هر کران
به سردی و سیاهی شبان
همچو هیمه در تمامی اجاق ها شکسته ایم
ای بهار
سوختیم
سوختیم
سوختیم شعله وار.
***
-ای بهار
گوش دار
کز میان سبز نای بیشه زار
از فراز سنگ ها وصخره ها وقله ها
وژرفنای دره های کوهسار
از میان
دشت ها
شهرها
خانه ها وکارخانه ها و
کشتزار
از میان بیشمار حبس ها
(درنهان یا که آشکار)
عاقبت گرچه خاک ما غبار
می رسد سرود
می رسد سلام
می رسد درود
می رسد پیام:
-ای بهار
ای بهار
ای بهار
بیقرار
بیقرار
بیقرار
ماههاست
سالهاست
قرنهاست
چشم بسته ایم
بر رهت به انتظار
چشم بسته ایم بر رهت به انتظار
به انتظار
به انتظار
به انتظار
...............
..............
 2\ اسفندماه\1362

ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۷, پنجشنبه

و بهارا نست.....شعرهای بهاری اسماعیل وفا یغمائی. شماره 29

و بهارا نست....
باد می آید
پرده های توری آویخته بر پنجره درباد می لرزند
وبهارانست.
درمیان کلبه روشن
بستری پاکیزه و خوشبوی
روی میز چوبی کوچک
جامی ازآب زلال سرد
وکسی خفته ست بعد ازسالهای سال درآرامشی آبی.
باران می آید
پرده های توری آویخته برپنجره درباد می لرزند
وبهارانست وآن سوی دریچه کلبه کوچک
لاله زارانست.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۶, چهارشنبه

جار ميزنم در اشك عابران بهار ايد. غزل. شعرهای بهاری اسماعیل وفا یغمائی.شماره 28




جار ميزنم در اشك عابران بهار ايد
كوچه ها شود گلپوش شهر لاله زار ايد
هر دريچه بسته باز ميشود آنسو
دست ناشناسي باز گرم كار و بار ايد
بر لبه‌ي دريچه ها شمعداني از خورشيد
بوسه اي ستاند وز شرم چون شرار ايد
در هوا ميان باد باغهاي نوروزي
مي روند و مي بارند تا جهان به بار آيد
ترمه زمين صد نقش گيرد از هزاران گل
تار و پود ان آجين با بسي نگار آيد
روح زندگي رقصد آنچنان بر آن كز شوق
در كنار آلاله غرق غنچه خار آيد
قوقولي قوقو بر بام باز مي رسد اواز
كز كرانه هاي شرق صبح شب شكار ايد
جار ميزنم در اشك جار ميزنم در اشك
عابران بهار ايد عابران بهار ايد
 1366